تبلیغات
کبوترم هوایی شدم... - بازهم مطمئنم
روز شنبه 19ماه رمضان از خواب که بیدار
شدم بابا نشسته بود کنارتلفن
فهمیدم پیگیر بلیط اداری هست که امده یانه
گفتم بابا بلیط ها رسسیدن؟

گفت نه مثل اینکه...گفتم دوباره زنگ بزن
شاید رسیدن...گفت اونی که قرار بود بلیطارو
از اداره مرکز بیاره اومده خبری نیس...
اما دوباره زنگ زد باز هم خبری نبود
دوباره رفتم اتاقم گوشی وبرداشتم زنگ زدم حرمت
گفتم آقاجان تورو جان جوادت حالا که طلبیدی
خودت درستش کن شب21حرمت باشم
میگن بیلط ها نرسیده دیگه بابا هم امیدی نداره
اما من میدونم شما درستش کنی همین امروز
راه میفتیم اقا من دیگه سپردم به خودت کاری
ندارم چه جوری واز کجا اما سپردم به شما
واگه دلت میاداینهمه امید وناامید کن..که
میدونم دلت نمیاد...رفتم لباس هارو از بند
جمع کردم شروع کردم به بستن ساک
مامان گفت بلیط هانرسیده...گفتم ما امروز
حرکت میکنیم مطمئنم...ساک روبستم
به بابا گفتم بازم پیگیر باش ما امروز حرکت میکنیم
سری با شک وتردید تکون داد...
مطمئن بودم شنبه 19رمضان راه میفتیم
چون سپرده بودم به خودت ومطمئن بودم خودت
مث همیشه جورش میکنی...یه لحظه
بابا جرقه ای تو ذهنش زده شد وزنگ زد
نگهبانی اداره گفتن بلیط ها رو اوردن اینجا
قرار بود تا فردا بدیم به مرکزومن گریه وخندم
قاطی شده بودمیدونستم توسل واعتمادم به شما
کارش رو کرده...
والان هم مطمئنم عیدی که برای ولادت
خواهر عزیزت ازت خواستم رو میدی وامیدواطمینان
منو ناامید نمیکنی...بازهم مطمئنم...مطمئنم
توهمین مدت زمان کم درستش میکنی
وهرچند به ذهن کسی نمیرسه اما همین زودیا
میام حرمت...وهمین زودیا میام همینجا مینویسم
اقا عیدی منو داد....



تاریخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : زائرحرم | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.