تبلیغات
کبوترم هوایی شدم... - روضه خوانی بلد نیستم اما...
نتیجه تصویری برای عکس شهادت امام جواد

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
السلام علیک یا جواد الائمه
چند روزی بود منتظر بودم پنج شنبه از راه برسه وبریم مزار شهدا
دیروز29ذی القعده و11شهریور پنج شنبه ای که منتظرش بودم
از راه رسید راستش میخواستم بروم سر مزار داداش علی
(کاش ناراحت نشود از اینکه داداش صدایش میزنم)
اخه من گنه کار کجا ولایق اینکه اورا داداش صدا بزنم کجا...
خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم البته نمیشه گفت اتفاقی
هیچ چیز دنیا اتفاقی نیست از کرامات خود شهید(داداش علی)
بود که باهاش آشنا شدم وهمینجوری هرموقع میرفتیم
مزار سر خاک اونم میرفتم و یه فاتحه ای میدادم و من گفتم داداش
علی وسر زبون دوستام هم افتاد داداش علی.
تا اینکه وقتی دعای کمیل اخرین پنج شنبه ماه شعبان
همین امسال رو اندختن مزار شهدا..کسی نبودمنو ببره
دعای کمیل و بابا ومامان کار داشتن و...
همش گریه میکردم ودعا میکردم جور بشه برم...با اینکه
میدونستم کسی نیست ببره تا اخرین لحظه های شروع دعا
امیدوار بودم...اول شب بود که دوستم (ز.ش) اس داد
میای دعای کمیل؟؟؟گفتم نمیدونم کسی نیست بیاره
گفت باشه ناراحت نباش ان شالله دعای کمیل بعدی
شهدای گمنام باشه وبتونی بیای...هر لحظه بهش اس
میدادم..میگفتم الان چیکار میکنید؟دعا شروع شده؟
رفتم قرانم رو باز کردم اول قران عکس شهید باکری رو که زدم
یه سلامی بهش دادم وگفتم داداش مهدی خودت جور کن
برم دعای کمیل خیلی دلم گرفته...که دوستم اس زد
نشستم بالا سر مزار داداش علی جات خالی...
دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم..گفتم به داداش علی
سلام منو برسون وبگو خیلی دلم میخواد بیام یه کاری بکنه
خودش جورکنه بیام که لحظات اخر داداش وزن داداش اومدن خونه
شام نخورده بودیم خجالت میکشیدم نرسیده بگم بریم
دعای کمیل که زن داداشم خودش گفت امشب دعای
کمیل مزار شهدا هست بریم؟؟؟؟
گفت واااااااااای منکه از خدام هست بریم...
وکارها طوری راست وریس شد که یهو یدم نشستم
بالاسر مزار داداش علی ودعای کمیل میخونم واشک میریزم
اونجا فهمیدم داداش علی چه کراماتی که نداره..
باز هم نمیدونستم از بچه های خیلی بالاس...چیزی ازش
نمیدونستم اما عجیب توی دلم بهش ارادت داشتمو
مشخص بود که از اولیای الهی هست که اینهمه جذبه داره
تااینکه یه شبی از شب های ماه رمضان خبر رسید
که یکی از دوستای داداش تو سوریه شهید شده
شب رفتیم قدم بزنیم و داداش بغض داشت ومنم
از بغض اون دلگیر وگرفته بودم حرف از شهید وشهادت بود
اما نمیدونم چطوری بازم حرف داداش علی به وسط کشیده شد
داداش گفت اره میشناسمش طلبه خیلی بامرامی بوده
یکی از اساتیدمون تعریف میکرد زمان جنگ از همرزماش
بوده خیلی ازش کرامات دیدن...مثل اینکه با امام زمان
در ارتباط بوده...همونجا فهمیدم این ارادت قلبی و
کشش وجذبه و..حل شدن دعای کمیل اون شب به اون راحتی
برای چه بوده..فهمیدم داداش علی از بچه های بالای بالاس
چقدر طولانی شد حرفام...داشتم میگفتم دیروز هم تصمیم
گرفته بودم برم سر مزارش قران رو هم گذاشتم تو کیفم
بالاسرش یاسین بخونم..گفتم حتما من خیلی گنه کارم
آقا امام رضا جوابمو نمیده میرم به داداش علی میگم تو حاجتمو
از امام رضا بگیر...وقتی رسیدم کنار مزارش یه خانمی هم باپسر
کوچولوی 3-4ساله خودش اونجا بود
نشستم کمی گریه کردم درد دلامو بهش گفتم وبابا رفت اونور
منتظرم باشه چون بابا منتظرم بود یاسین نخوندم گفتم میرم
خونه میخونم اشکامو پاک کردم وگفتم داداش یادت نره
خودت واسطه بین منو امام رضا باش..بلند شدم بیام اون خانم
گفت شما این شهید واز کجا میشناسین؟
گفتم همینجوری باهاش آشنا شدم...شما چطور؟
گفت منم خیلی وقته باهاش آشنا شدم وهرموقع مشکلی داشته
باشم بهش متوسل میشم وازش معجزه ها دیدم..
اینارو که گفت دوباره نشستم اون خانم گفت
شهید علی... مثل اینکه فلج مادر زاد بوده
تو بچگیاش شفا شو از امام رضا گرفتن...اینو که گفت
انگار جدا شدم از دنیا و شدم یه پر سبک...یه لحظه
اصلا نمیدونم چه حالی شدم...کرامت شهید بود..یا خواست
شما که من با ایشون آشنا بشم؟یا هردوتاش باهم؟
یکم دیگه گریه کردم وبرگشتیم خونه
بعد از نماز مغرب براش یاسین خوندم ودوباره باهاش
درد دل کردم شب 10دیقه مونده بودبه11که داداش و
زن داداش داشتن میرفتن ومنم همونطوری که راهیشون
میکردیم سر پا خوابم میبرد اما هنوز اسطوخودوس نخورده بودم
میدونستم اونو هم بخورم دیگه خوابم برده نخوردم باید
زیارت نامه میخواندم بعدش..رفتم به نیابت از داداش علی
زیارت نامه شمارا خواندم حال وهوایم عوض شد
خواب از سرم پرید وبازم اشک بود واشک شب شهادت
دردانه شما امام جواد بود
من روضه خوانی بلد نیستم اما وسط زیارت نامه
برای خودم روضه خواندم...قربون جوانت بشم که
تو8سالگی به امامت رسید وغنچه ای بود که پر وا نکرده
جگرشو مسموم کردن ...وای مادرم جگرم را اتش زدند
از همین حرفا کمی با خودم گفتم واشک ریختم
زیارت نامه را خواندم تمام شد نماز زیارت را هم به نیابت
از داداش علی خواندم وگفتم آقا جان تورو جان جوادت تورو
جان جوادت تورو جان جوادت من ایندفعه داداش علی
رو واسطه کردم وشب شهادت دردانه ی جوانت به
جوادت قسمت داده ام...دیگر حل است...
هرچقدر هم گناهکار باشم من...به جوادت قسم داده ام
من نیستم که..داداش علی امده....جواب اورا دیگر میدهید...
واز همه بیشتر این امیدوارم میکندکه درست
یک روز قبل از شهادت امام جواد به دلم بیفته
برم مزار داداش علی واونجا بفهمم شفاشو از شما گرفته...
برگردم خونه وبه شما متوسل بشم...ساعت11خوابم می امد
نمیدانم چه کسی ساعت12شب بعد از خواندن زیارت نامه
مرا به سمت تلوزیون کشید وباز کردم ودقیقاروی
شبکه ای بود که برنامه زنده کاظمین را نشان میداد
باز هم روضه بود واشکهای بی اختیارمن
تا کاظمین پر کشیدم ...بین الحرمین را نشان داد
یادم افتاد به دوستم گفتم سفر کربلای خودم رو از
امام رضا تومشهد بین روضه های حضرت ابولفضل وعلی اصغر
گرفته ام...چقدر گریه کردم گفتم اقا جان دیگه تواین مورد
اساسی ابروداری کن برایم..نکند ابرویم برود..
به داداش گفتم یه بار رفتم کربلا اما هیچی نفهمیدم
اونم کمی خنده ی تلخ زدوگفت من چندبار رفتم وهیچی
نفهمیدم...
به گمانم غروب پنج شنبه وشب جمعه ی دیروز من
به دست خودم نبود...شاید شما برایم اینچنین برنامه
ریخته بودید...مزار داداش علی رفتم
مشهد امدم..کربلا رفتم...کاظمین رفتم...
نمیگویم آمدم نبودید..آمدم بودید..
نمیگویم بودید وجواب مرا ندادید..جواب مرا دادید
من گنه کارم وگوش پر از گناه کجا وشنیدن صداای
شما کجا؟؟//
ومن با اینهمه چیزهایی که دیشب ودیروز دیدم
شک ندارم داداش علی حاجت منو از شما میگیره
دیگه مطمئن شدم....خیالم راحت شد....






تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : زائرحرم | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.